داستان زندگی بزرگان

داستانهایی زیبا، جذاب و حکمت آمیز از زندگی وخاطرات اولیاء خدا

داستان زندگی بزرگان

داستانهایی زیبا، جذاب و حکمت آمیز از زندگی وخاطرات اولیاء خدا

داستان زندگی بزرگان
بهترین کلاس اخلاق از منظر آیت الله بهجت
آیت الله بهجت می‌فرمایند؛ هیچ کلاس اخلاقی مانند شنیدن و خواندن داستان زندگی اولیا خدا کلاس تزکیه کننده نیست وقتی انسان به مرحله‌ای از تزکیه رسید آن گاه مرحله آموزش آغاز می‌شود تا انسان از لحاظ عقلانی رشد پیدا کند و به استدلال‌های قوی دست یابد و با این جزئیات اندکی از دین باخبر شود تا بتواند در سطحی هر چند اولیه از دین دفاع کند.

طبقه بندی موضوعی

۲۹ مطلب با موضوع «بر اساس شخصیتها :: امامان معصوم» ثبت شده است

پنجشنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۲، ۱۱:۲۵ ق.ظ

رعایت عدالت

امام جعفر صادق صلوات الله علیه حکایت می‌فرماید:

روزى امیرالمؤمنین على بن ابى طالب علیه السلام به غلام خود، قنبر دستور داد تا بر شخصى که محکوم به حدّ شلاّق بود، هشتاد ضربه شلاّق بزند. و چون قنبر ناراحت و عصبانى بود؛ سه شلاّق، بیشتر از هشتاد ضربه بر او وارد ساخت.

حضرت امیرالمؤمنین على علیه السلام شلاّق را از دست قنبر گرفت و سه ضربه شلاّق بر او زد.

شایان ذکر است حضرت علی علیه السلام بسیار زیاد به رعایت حقوق دیگران توجه داشتند و در این امر به این که فرد خطاکار از نزدیکان و اصحابم هست نگاه نمی‌کردند. هر کس برخلاف عدالت عمل می‌کرد باید مجازات می‌شد و هر کس که حقی را پایمال می‌نمود باید تقاص پس می‌داد. پس این عمل عین عدالت و مهربانی امیرالمومنین بود

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۲ ، ۱۱:۲۵
يكشنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۲، ۰۵:۴۰ ق.ظ

چشم گفتن بی چون وچرابه امام علیه السلام

شخصی خدمت امام صادق(ع) رفت و امام از او پرسید تو چقدر ما را قبول داری؟ گفت: یابن رسول الله اگر شما به من یک سیب دهی و آن را دو نیم کنی و بگویی نیمی از این سیب حلال است و نیم دیگر حرام است، قبول می‌کنم.

امام صادق(ع) فرمودند«تو شیعه واقعی هستی» به این می‌گویند خودسازی، یعنی به این درجه از ایمان و معرفت نسبت به امام رسیدن، درجه رسیدن به اعتقاد مهدویت یعنی اینکه هرچه امام بگوید، لبیک بگوییم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۲ ، ۰۵:۴۰
يكشنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۲، ۰۵:۳۴ ق.ظ

داستان سیب و روزی

شخصی گفت من می‌روم با یک سیب آبروی امام صادق(علیه السلام) را می‌ریزم . گفتند چه جوری؟ گفت می‌روم می‌گویم: ‌ای امام صادق این رزق من هست یا نه؟ اگر امام گفت رزق تو نیست سیب را می‌خورم تا بگویم تو دروغ گفتی . اگر گفت که رزق تو هست نمی‌خورم و آنرا لگد می‌کنم .

پیش امام رفت و گفت: امام این سیب رزق من هست یا نه؟ امام فرمود: اگر از گلویت پائین برود معلوم می‌شود که رزق تو است . این دیگر نمی‌دانست چه کند و گیج شد. گاهی آدم دارد ولی رزق او نیست.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۲ ، ۰۵:۳۴
دوشنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۲، ۱۲:۱۷ ب.ظ

اثرکار خالصانه

پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وسلم فرمود:سه نفر از بنی اسرائیل با هم به مسافرت رفتند در ضمن سیر و سفر در غاری به عبادت خدا پرداختند، ناگهان ! سنگ بزرگی از قله کوه فرود آمد و بر در غار افتاد و دهانه غار به کلّی بسته شد. و مرگ خود را حتمی دانستند. پس از گفتگو و چاره اندیشی زیاد به یکدیگر گفتند:به خدا سوگند! از این مرحله خطر راه رهایی نیست مگر اینکه از روی راستی و درستی با خدا سخن بگوییم .

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۲ ، ۱۲:۱۷
جمعه, ۳ خرداد ۱۳۹۲، ۱۰:۱۵ ق.ظ

هدایت یک فیلسوف با صرف زمان وهزینه

اسحاق کندی - از دانشمندان صاحب نام عراق بود - و مردم او را به عنوان فیلسوف برجسته می شناختند. وی اسلام را قبول نداشت و کافر بود. می پنداشت بعضی از آیات قرآن با بعضی دیگر سازگار نیست تصمیم گرفت پیرامون به ظاهر ناسازه ها و ضد و نقیض های موجود در آیات قرآنی کتابی بنویسد! برای نگارش چنین کتابی در خانه نشست و مشغول نوشتن گردید. روزی یکی از شاگردان وی محضر امام عسگری (ع ) رسید و جریان را اطلاع داد.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۲ ، ۱۰:۱۵
جمعه, ۳ خرداد ۱۳۹۲، ۱۰:۱۰ ق.ظ

هدایت با بخشش مال

مدتی بود که شخصی دایم نزد امام کاظم علیه السلام می آمد و فحش و ناسزا می گفت . بعضی از نزدیکان حضرت که قضیه را چنین دیدند، به ایشان عرض کردند:- اجازه بدهید ما این فاسق را بکشیم !حضرت اجازه ندادند و از مکان و مزرعه او پرسیدند و سپس سوار بر مرکبی به مزرعه وی رفتند. آن مرد صدا زد:- از میان زراعت من نیایید! حاصل مرا پایمال می کنید!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۲ ، ۱۰:۱۰
جمعه, ۳ خرداد ۱۳۹۲، ۱۰:۰۸ ق.ظ

حماسه اقتصادی در خانه امام علیه السلام

امام صادق علیه السلام به معتب مسؤ ول خرج خانه خود فرمود:- معتب اجناس در حال گران شدن است ما امسال در خانه چه مقدار خوراکی داریم ؟- معتب : عرض کردم :- به قدری که چندین ماه را کفایت کند گندم ذخیره داریم .- آنها را به بازار ببر و در اختیار مردم بگذار و بفروش !- یابن رسول الله ! گندم در مدینه نایاب است ، اگر اینها را بفروشیم دیگر خریدن گندم برای ما میسر نخواهد شد.- سخن همین است که گفتم ، همه گندم ها را در اختیار مردم بگذار و بفروش !معتب می گوید:- پس از آنکه گندم ها را فروختم و نتیجه را به امام اطلاع دادم حضرت فرمود:- بعد از این ، نان خانه مرا روز به روز از بازار بخر؛ نان خانه من از این پس ، باید نیمی از گندم و نیمی از جو باشد و نباید با نانی که در حال حاضر توده مردم مصرف می کنند، تفاوت داشته باشد.من - بحمدالله - توانایی دارم که تا آخر سال خانه خود را با نان گندم به بهترین وجهی اداره کنم ، ولی این کار را نمی کنم تا در پیشگاه الهی اقتصاد و محاسبه در زندگی را رعایت کرده باشم .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۲ ، ۱۰:۰۸

بشار مکاری می گوید:در کوفه خدمت امام صادق علیه السلام مشرف شدم . حضرت مشغول خوردن خرما بودند. فرمود:- بشار! بنشین با ما خرما بخور!عرض کردم !- فدایت شوم ! در راه که می آمدم منظره ای دیدم که سخت دلم را به درد آورد و نمی توانم از ناراحتی چیزی بخورم !فرمود:- در راه چه مشاهده کردی ؟- من از راه می آمدم که دیدم که یکی از ماءمورین ، زنی را می زند و او را به سوی زندان می برد. هر قدر استغاثه نمود، کسی به فریادش نرسید!- مگر آن زن چه کرده بود؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۲ ، ۱۰:۰۶
پنجشنبه, ۲ خرداد ۱۳۹۲، ۱۲:۲۱ ب.ظ

برکت مال حلال

روزی جوانی به حضور امام صادق علیه السلام آمد و عرض کرد:- سرمایه ندارم .امام علیه السلام فرمود: درستکار باش ! خداوند روزی را می رساند.جوان بیرون آمد. در راه ، کیسه ای پیدا کرد. هفتصد دینار در آن بود. با خود گفت : باید سفارش امام علیه السلام را عمل نمایم ، لذا من به همه اعلام می کنم که اگر همیانی گم کرده اند نزد من آیند.با صدای بلند گفت :هر کس کیسه ای گم کرده ، بیاید نشانه اش را بگوید و آن را ببرد.فردی آمد و نشانه های کیسه را گفت ، کیسه اش را گرفت و هفتاد دینار به رضایت خود به آن جوان داد.جوان برگشت به حضور حضرت ، قضیه را گفت .حضرت فرمود:- این هفتاد دینار حلال بهتر است از آن هفتصد دینار حرام و آن را خدا به تو رساند. جوان با آن پول تجارت کرد و بسیار غنی شد

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۲ ، ۱۲:۲۱
پنجشنبه, ۲ خرداد ۱۳۹۲، ۱۲:۱۹ ب.ظ

میمون های انسان نما

ابوبصیر یکی از شیعیان پاک و مخلص امام صادق علیه السلام می گوید:من با آن حضرت در مراسم حج شرکت نمودم .هنگامی که به همراه امام علیه السلام کعبه را طواف می کردیم ، عرض ‍ کردم :- فدایت شوم ، آیا خداوند این جمعیت بسیار را که در حج شرکت نموده اند می آمرزد؟امام صادق علیه السلام فرمود:- ای ابا بصیر! بسیاری از این جمعیت که می بینی ، میمون و خوک هستند!عرض کردم :- آنها را به من نشان بده !آن حضرت دستی بر چشمان من کشید و کلماتی به زبان جاری نمود. ناگهان ! بسیاری از آن جمعیت را میمون و خوک دیدم ، وحشت کردم ! سپس بار دیگر دستش را بر چشمان من کشید، آن گاه دوباره آنان را همان گونه که در ظاهر بودند دیدم . سپس فرمود:- ای ابا بصیر! نگران مباش ! شما در بهشت ، شادمان هستید و طبقات دوزخ جای شما نیست .سوگند به خدا! سه نفر، بلکه دو نفر، بلکه یک نفر از شما شیعیان حقیقی در آتش دوزخ نخواهد بود.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۲ ، ۱۲:۱۹